یکی بود صد تا نبود...
زیر گنبد کبود پسرکی یکه و تنها نشسته بود...
پسرک فکر می کرد تو کل دنیا او از همه بدبخت تره... فکر می کرد هیچ کسی مثل او تنها و خسته نیست...
پسرک آه می کشید و آرزو می کرد...
آرزوی لحظه ای خوش و زندگی به دور از دغدغه و جوش و خروش...
