اندیشه + قلم
* دور نما

یکی بود صد تا نبود...

زیر گنبد کبود پسرکی یکه و تنها نشسته بود...

پسرک فکر می کرد تو کل دنیا او از همه بدبخت تره... فکر می کرد هیچ کسی مثل او تنها و خسته نیست...

پسرک آه می کشید و آرزو می کرد...

آرزوی لحظه ای خوش و زندگی به دور از دغدغه و جوش و خروش...


 |