اندیشه + قلم
* قصه دیروز افسانه امروز

آره ... دیگه گذشت اون زمون که ما می خوابیدیم و آقا پلیسه بیدار بود...

الان شبها که هیچ... دیگه پلیسهای ما روزها هم بیدار نیستن. شاید جبران بی خوابی دیروزهاشونو می کنن...

الان آقا پلیسه ما شاید دیگه به آقا لک لک شبیه باشه و دیگه هیچی... تنها فرقش اینه که یه لباس پلنگی می پوشه و کلتی به کمر و باتومی به دست...

وقتی هم که آقا پلیسه بیداره می زنه به جاده خاکی و به جای اینکه بیافته به جون دزد و قاتلها، می چسبه به جی اف ها و بی اف ها... شاید نون تو این کار بیشتر باشه. الله و اعلم...

شاید ما دیگه دزد و قاتلی نداریم که اگه اینجوری باشه اونی که آدم می کشه رو چی می گن؟ شاید مث معتادها دیگه مجرم نیستن، بیمارن...

شاید دزدی دیگه جرم نباشه... آره خب حق هم دارن چون اگه قرار باشه دزدی جرم باشه همه مردم دیگه مجرمند... نگو نه که باورم نمی شه... همه یه جورایی داریم از حق همدیگه می خوریم...  اینم خب دیگه شرایط باعثش شده کاریش نمی شه کرد.

راستی آقا پلیسه یه سوال داشتم!!!

وقتی اون سه تا طلا فروش بیچاره رو ساعت ١ بعد از ظهر تو مغازشون که روبروی کانکست بود کشتن و تمام اموالشونو بردن کجا بودی و چیکار می کردی؟   

شاید تو کانکس داشتی فوتبال استقلال و شاهین رو نیگا می کردی!!!

شایدم داشتی با اون یکی پلیسه شطرنج بازی می کردی!!!

شایدم دوتا دختر و پسر رو گیر آورده بودی و  اسکولشون می کردی!!!

شایدم ... خواب بودی...

در هر صورت بازم آقا پلیسه یادت باشه که خواب بودی...

کاشکی هنوز بچه بودم و آقا پلیسه مثل تو قصه ها بیدار بود...

قصه های دیروز ... افسانه های امروز...

.....................................

پ.ن

به مناسبت چهلمین روز فاجعه خیابان جنت

...

?حامد | در شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩ |   | نظــــرات دوستانم()